<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>.:: T A F T E H ::.</title>
      <link>http://blog.tafteh.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 03 Jan 2010 02:34:30 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

      
      <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[امروز ... بعد نماز قضا!!! ...
<br>
<center><img src="http://sites.google.com/site/tafteh/Home//snow_01.jpg" border="1" /></center>
<br>]]></description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1264.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1264.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 03 Jan 2010 02:34:30 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title></title>
         <description>نکن بازی با آنان که می پندارند رویشان تار است ... نکن ...</description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1263.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1263.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 11 Nov 2009 23:36:58 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title></title>
         <description>پشه ها نیز با بسته های پستی به اینحا می آیند ... من نیز ...</description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1261.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1261.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 11 Nov 2009 23:33:23 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title></title>
         <description>در رخت خواب همه چی براحتی هوایدا شده و لو می‌رود ... هوشیار باشید ...</description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1260.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1260.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 11 Nov 2009 15:22:32 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title></title>
         <description>همه الان درب و داغونن ... کی سالمه ...</description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1259.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1259.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 10 Nov 2009 08:59:01 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title></title>
         <description>بذارید با خیال راحت غر بزنم ... خواهش می‌کنم ...</description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1258.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1258.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 10 Nov 2009 08:29:35 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title></title>
         <description>فیلم‌های خوب را از این دستگاه می‌شود دید ... اشکال اینجاست اینترشت دارد ... قطع نمی‌شود ... نابود نمی‌شود ... همیشه هست ... همیشه ... و تنهایی و آرامش را سلب می‌کند ... این روزها هم که تریش قبای ما بر خورندگی‌ش ۹۸۷۶۹۸۷۵ است ... بد است بد ...</description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1257.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1257.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 10 Nov 2009 08:26:03 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title></title>
         <description>برمی‌گرده داد میزنه ... می‌گم چرا بوق می‌زنی هی داد می‌زنه ... هم بوق می‌زنه هم داد می‌زنه ... بی پدر ...</description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1256.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1256.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 09 Nov 2009 12:34:43 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title></title>
         <description>روزهای خوبی نیستن این‌روزا ... دودره شدن برای ویزا اصلن کنار اومدنی نیست ... دو بار ... نشسته بودم و زدن توو سرم ...</description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1255.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1255.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 09 Nov 2009 12:26:59 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.imdb.com/title/tt0870984/">Antichrist</a> ... فیلمی به شدت معنوی ... با مصادیق بارز ظهور ...


<center><img src="http://sites.google.com/site/tafteh/Home/antichrist.jpg" border="1"></center>


با چشم دل و بصیرت وجود ببینیدش ...]]></description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1253.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1253.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 08 Nov 2009 05:30:55 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title></title>
         <description>و ما با او بودیم تا خود خود خود صبح ... و همانا شما مومنین به ما ایمان بیاورید ... و بترسید از ما که بر شما غضب کنیم ... هان که مبادا صدای ما را شنیده باشید ... تا خود خود خود صبح ...
تصحیح ۴۱۳ از آیه‌ی ۵ ...
سوره‌ی ادمیریال ...


و چاهای ایشان را زیبا آفریدیم ... و قدرت خود را در زیبایی ایشان نشان دادیم ... و با Panty Hose تزیین نمودیم ... و آن را وعده دادیم بر شما ... و هان که ایمان بیاورید ...
تصحیح ۴۱ از آیه‌ی ۵۶ ...
سوره‌ی شتک اونیو ...
</description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1252.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1252.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 08 Nov 2009 05:12:09 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title></title>
         <description>خوب آدم وامونده‌ی بیکار علاف است که زنگ می‌زند مدام به این و آن ... و حالشان را جویا می‌شود ... مهربان می‌شود ... دست‌گیری می‌کند و دوستان را جانم و عزیزم می‌خواند ... مرده‌ی هم‌یاری و بودن با دیگران می‌گردد ... و هی غصه می‌خورد ...</description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1251.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1251.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 08 Nov 2009 05:06:08 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title></title>
         <description>با حمید می رفتیم بغل اتوبان ... من کلاس دوم بودم ... اونم دوم بود ... هما همه می گفتن یه سال از من بزرگ تره ... خرم آبادی بودن ... مامانش ما رو دوست داشت ... هر وقت می رفت خرم آباد برامون دوغ و روعن خیوونی می اورد ... خونشون شلوغ بود ... 10 تا بچه خودشون بودن ... 100 تام فک و فامیل توو اونا می لولیدن ... بغل اتوبا دفتر هواپیمایی بود ... بعد ها فهمیدم دفتر بیمه هم بوده ... اون کی می فهمید بیمه چیه ... می شنیدیم که می گفتن همه ی اینا دزدن ... اون همه توو جنگ دزدیدن الانم می دزدن ... شیشه های پت و پهنشون کل ضلع  رو به اتوبان و پشونده بود ... شیشه به این گندگی می خواستن چیکار؟! ... ندیده بودیم ... خونه های ما که این همه شیک و مدرن بود ... مردم می گفتن ... شیشه هاش نصف اینم نمی شد ... زیر شیشه ها ... بغل اتوبان خاکی بود ... سنگ هم داشت ... سنگ های بزرگ و کوچیک ... حمید اول شروع کرد ... همیشه اون بود که آتیش می سووزوند ... منم ساده ... ببو ... دنبالش ... اول یه سنگ انداخت ... نخورد ... من گفتم من می زنم ... زدم ... خورد وسط شیشه ... یه صدای بلندی کرد ... بعد از ترس جرات نکردم ببینم کل اون شیشه خورد شد ... حمید جیغ کشید ... نفمیدم کی در رفت ...منم دوییدم ... اما عباس آقا منو دید ... باغبونمون بود ... ترک بود ... آرام بهش می گفت حاج عباس کاره کا ... اونم داد می زد ... توله سگ ... بعد هر چی را دستش بود پرت می کرد ... اصن حالیش نبود ما بچه ایم ... اگه انبر دست بخوره بهمون زخمی نمی شیم ... میمیریم ... بعدها توو همون اتوبان رفت زیر ماشین ... نه ... زیر می نی بوس ... ازون می نی بوس بنزیا ... داشت می رفت اون ور توو کلینیک آمپول بزنه ... پل آبر نبود ... از وسط اتوبان رفت ... و مرد ... همون عباس آقا منو دید ... داد زد توله ... من یادمه دو سه تا سر ازون پنجره هم اومدن بیرون ... یادمه یه خانومه داد زد ... اوناهاش ... اوناهاش ... بعد یه صدای کلفت اومد که ... وایسا پدسگ ... شاید فحشای دیگه هم داد ... یادم نیست ... اما من داشتم از عباس آقا در می رفتم ... من نمی دونستم به اون چه ... بعد ها اون دفتر جاشو داد به یه بوتیک خیلی بزرگ ... جلو پنجره ها هم یه چیزی کشیدن که نمی شد اصن بهش سنگ پرت کرد ... چه برسه که بشکونیش ... یادمه 2-3 سال بعد حمید اینا هم رفتن ... رفتن امام حسین ... بعدهه فهمید داداشش ... مهدی ... خودشو کشته ... حمید از دست نمی دونم چی چی فراری شده و چند سال نیست ... دیگه نشد بفهمم بقیه شون چی شدن ... مملی ... احمد ... هادی ... که دیپلم گرفت و بعد باباش مرد خونشون بود ...</description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1250.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1250.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 30 Oct 2009 07:30:39 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title></title>
         <description>روزها ... روزهای سینی چوبی گل دار ... با کره مربا و شیر ... با برنامه کودک شبکه دو روزهای جمعه ... و شلوار جین سر زانو پاره ... فوتبال ... فوتبال و فوتبال ...</description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1249.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1249.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 29 Oct 2009 21:22:59 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title></title>
         <description>وقتی دو نفر داشتن توو فیلم همو می بوسیدن ... پاکیاری داد می زد ... منوچهر ... منوچهر ... بیو لو زیرو رو بیبین ... </description>
         <link>http://blog.tafteh.com/archives/1248.php</link>
         <guid>http://blog.tafteh.com/archives/1248.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 29 Oct 2009 21:16:40 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
