اینو یادت هست:
میری تو حموم، میشینی لبه وان، یه نگاهی به دور و برت میندازی، اینجا همه چی سفیده، کاشی های کف، کاشی های دیوار، وان، سنگ دستشویی، شیرهای آب، همه چی، همه چی سفیده. خیلی آرومی، بدون هیچ احساسی، خالی خالی، نشستی روی وان الآن، دست چپت خالیه، و توی دست راسست یه تیغ، یه تیغ تیز، خیلی تیز، تازه از پشت پیانوت بلند شدی، تمام رگهای دستت زدن بیرون الآن، با انگشت اشاره دست راستت رد اون رگ سبز را روی مچ دست چپت دنبال میکنی، یه رگ سبز و برجسته، کارت خیلی راحته، هیچ هیجانی نداری، برات فرقی نمیکنه الآن بمیری یا جند دقیقه دیگه، دنیات اونقدر مزخرف و پَسته که زمان ترکش برات اصلا مهم نیست، رگت کم کم داره میخوابه، باید زودتر دست به کار بشی وگرنه کارت سخت میشه، شروع می کنی :
یه ضربه سریع و عمیق رو ی مچ دست چپ، خون فواره میزنه بیرون، تیغو میندازی تو دستشویی، سیفونو می کشی، نگاهت روی زمینه، یه کم خون قرمز، چند تا کاشی سفید، خون... خون... خون...
اول با یه سرعت زیاد، کم کم یواش، بازم یواش تر، تا جایی که قطره قطره بیاد ( داری تو ذهنت مرور میکنی مراحلو ) چه احساسی داری که تا چند دقیقه دیگه می میری؟ هیچی، بی احساس، خالی خالی، انگار کارت فقط یه انجام وظیفه ساده بوده.
احساس می کنی سردته، نمی تونی اون بالا بشینی دیگه، میای پایین، می شینی رو زمین، تکیه ات رو میدی به وان، شلوارکت خونی شده، سرتو میذاری لبه وان، دیگه دستتو نگاه نمی کنی، با خودت میگی من دارم می میرم، تا چند دقیقه دیگه یه نفر از رو ی زمین کم میشه، حس میکنی ریزش خون کم شده، سردته، خیلی خیلی سرد، چشمات سیاهی میرن، چشماتو میبندی.
میدونی؟ سرعت مرگت یه تابع نمائیه، اول با یه سرعت زیاد خون فواره زد بیرون، حالا سرعت کم شده، و همین جوری هم کمتر و کمتر میشه، خیلی کم، تا جایی که مماس بشه به محور، شیب صفر، الآن تو وسط های تابعی، داری از رو نمودارش سر میخوری میای پایین، کی تموم میشه پس؟
سرما داره بیشتر و بیشتر میشه، سرت روی لبه وانه، چشماتو بستی، انگار فقط برای چند ساعت قراره به یه خواب کوتاه بری، با خودت میگی کاشکی یه پتو اینجا بود...
کم کم داری می میری، کم کم داره همه چی تموم میشه، همه فشارها، نگرانی ها، نا آرومی ها، همه چیزهای مزخرف. صدای چک چک میاد، سرعت خونت خیلی کم شده داره قطره قطره می چکه پایین، خاطرات بچپگیت از اول تا الآن، کلی خاطره، کلی اتفاق، تو یه لحظه مرور میشن همشون برات، به خودت میگی باید آخرین تصویری که تو ذهنم میمونه یه تصویر قشنگ باشه، خیلی خیلی قشنگ، قشنگترین تصویر دنیا، که موقعی که خونام تموم شد، که موقعی که خالی شدم، بخار شدم، رفتم تو آسمون، این تصویر قشنگو با خودم برده باشم اون بالا، که بهترین چیز ممکن ازین زمین مزخرفو با خودم ببرم به آسمون. چشمات بسته ان، یاد اون روزی افتادی دوباره، یاد پیانو زدن دو نفریتون: بالای پیانو تو، پایین پیانو اون، و شما دو نفر که یکی شده بودید، واحد.
احساس میکنی داری تبخیر میشی، صدای نرم اون پیانوی بسوندرفی تو گوشِته، تو داری می میری، برای یه لحظه گرمت میشه، یه گرمای آشنا، خیلی آشنا، یه گرمای مطبوع، این گرما رو محکم بغل میکنی، دیگه هیچی نمی فهمی.
.
.
.
یه نور تند که چشماتو میزنه، یه گرمای مطبوع روی دست چپ و موهات، یه حس ادراک خیلی قوی، با خودت میگی چرا صداها اینقدر بلندن؟ چشماتو باز میکنی، بیمارستانه، رو تخته، تو نمردی، می فهمی؟ نمردی، هنوز زنده ای، تُف... گریه ات میگیره، اون کنارنه، دست راستش لای موهاته، داره موهاتو ناز میکنه، دست چپش تو دست چپ توه، اشکات میریزن پایین، دو تا قطره بزرگ، میگی چرا نذاشتی بمیرم؟ میگه خیلی سرد بودی، خیلی خیلی سرد، وقتی بغلت کردم فکر کردم تموم شده ( داره گریه میکنه، اشکاش می چکه رو صورتت، قاطی اشکای خودت، از گوشه لبت میره تو، یه طعم شوری مطبوع ) نمیدونم چی جوری رسوندمت اینجا ( انگشتاتو داره ناز میکنه ) حیف این دستا نبود؟ روتو بر میگردونی، گریه میکنه، گریه میکنی، برای دو تا چیز مختلف، با خودت میگی من هنوز زنده ام، مزخرف... ولی توی دست چپ و لای موهات یه گرمای خوبی حس میکنی، یه گرمای خیلی خوب، خیلی خیلی، بهش میگی وقتی رفتیم خونه با هم پیانو بزنیم دوباره، باشه؟ گریه اش بیشتر میشه، یه هق هق وحشتناک... خستته، چشماتو می بندی، می خوابی، یه خواب خالی، توی یه بغل گرم، یه بغل خیلی خیلی گرم، یه گرمای آشنا...
هیچ بدم نمیاد اینورا سیر کنم ... همون موقعها که از عالیقاپو بالا میرفتی ...
شادم اینموقعها ...