کوکوی نخود سبز ...
سالاد میوه ...
Cheese
Crouton ...
چندین بطری شراب ...
پذیرایی در BAD House Dinning Room ...
شاید برای بیشتر از 16 نفر ...
راستی ... شمع های کوچک میز از قلم نیفتد ...
این سیاه کوچولو مدتهاست که عادت خوابیدن با کتاب را از سرم انداخته ... همین است که نظام زندگی بهم خورده ...
و بوی شور نسیم سحرگاه ساحل ...
و قطار سبز و بارون و تمامی خوشگلان عالم ...
خوب می خواستم اینبار هم براش بخرم ... حتی برش داشتم و به عکسش نگاه کردم ... لمسش کردم و خاطراتی خوشی که با اون داشتم و ازین جور چیزا ... رفتم طرف صندوق ... حتی پول رو هم آماده کرده بودم ... اما یهو دستم لرزید ... فروشنده نگاه کرد ... یعنی چته؟! ... مگه نمی خوای بخری؟! ... همین جوری چرخیدم و گذاشتمش سر جاش ... احساس اینکه برا چی بخرم اصن؟! ... مگه چیزی دیگه هست اصن!؟ ... چی دیگه می گذره بینمون؟! ... نمی دونم ... جوابی نداشتم ... اما می دونستم دیگه چیزی نخواهم خرید ... حداقل برای او ... شاید دیگه هیچ هزینه ای هم نکردم ... کمی ذخیره هم باید بکنم ... شاید بعدا ...
نمی دونم چرا ... اما خوب یک جوری فکرم مشغوله ... بعد از خوندن
این ... اصن نمی دونم ... بازی کرد ... چرخوند و آرام گرفت ... اما یادش رفت اثری که گذاشت رو با خودش ببره ...
خوب باز می کنم ... تا بلکه صدایی ... کلمه ای ... یا حتی نشانه ای جدید ببینم مبنی بر اینکه هنوز اویی هست که همچنان بشود او را دوست داشت ... برایش حرف زد ... که بنشانیش در قسمت خوب رویاهایت ... و با او شریک باشی و بخندی ... و این انتظار خوشایند لعنتی استرس آور را برایش همیشه زنده نگه داشت ... اما سکوتی می بینم و ایستایی ای چندان ... که سالهاست از دنیای مادی رفته است و قصد برگشتن هم ندارد ... بعد کز می کنم در گوشه ای و می شمارم تا به کی دوباره باز کنم و ببینم که تغییری رخ داده یا نه ...
خوب زندگی روالش را دارد ... بیدار می شوی و می بینی دارد چکه می کند ... همه جا هم سفید ... یک مزخرف آفتابی هم هست که سوراخی از بین ابر پیدا کرده و دارد زور می زند که " من هنوز آفتاب عالم تاب هستم!" ...
اعتماد به نفس گرامی به سنگ خورد ... سرش شکست ... به پایین خزید و گریان می گفت که غلط کردم ...
و من تازه فهمیدم که قبول مسولیت برای من چیزی جز اتلاف وقت نیست ...
اینقدر برف بارید تا ثابت کند ما به زیبایی اش اعتراف می کنیم ...
خیره میشوم به آفتاب ...
چشمانم را میبندم ...
خود را میسپارم به او ...
تا از سرما آزاری نبینم ...
پتو را کنار میزنم ...
او کی رفت!؟ ...
چشمانم را دوباره میبندم ...
میخوابم ...
در خواب ...
در آن دنیای تاریک ...
او هنوز با من خوابیده است ...
میروم خانه ... تا شاید بخوابم ... فراری شاید ...
و اصلا حواسم نبود که وسط درس دادن خیره شدم به ریش پسره توو کلاس ... داشتم برای خودم خطهای افقی یک در میونی که از ریشش زده بود رو میشمردم ... ۶ تا اینور و ۶ تا اونور صورتش ...
این روزها زیادی به تصوراتم اجازهی رقاصی میدهم ...
تلفن از دستم می افتد ... صدای الو گفتنهایش از دورتر ها میاید ... به گوشی که روی زمین یک وری افتاده نگاه می کنم ... خسته ام ... می گزارم همانجوری بماند ... خیره میشوم به مانیتور ... خودش قطع می شود ...
چه زود گذشت ...
ول کردن هم حالی می دهد بسیار ... چشمانت را ببندی و بنشینی گوشه ای و شاهد ویرانی زندگی ات باشی ... بعد بخندی و چمدانت را ببندی و جای دیگر را امتحان کنی ...
که آخرش هم چشمانت را بار دیگر ببندی ...
نیستم ...
تصاویر زیادی در ذهن میاید و به اینجا که میرسندّ نه حسی میماند و نه حالی ... پس به راحتی از بین میروند ...
کوآپ ... اتاقی کوچک در ساختمان شماره ی 17 خیابان Bishop Allen Dr ...