بشماریم ... 10 روز به سفر ...
فرصت آن است که تا داغ می باشد استفاده گردد ... وقتی سرد شد نه بو دارد و نه مزه ...
بیدارش کردم ... با او حرف زدم ... ولی صدایش را شنیدم و حرفهایش را نخواستم بشنوم ... خواستم صدایش را ببینم ...
رفتم آرایشگاه ... بین علی و حسن دعوا انداختم ... بحثشان سر اینکه صیغه در قرآن آمده یا نه و تاییدش بالا گرفت ...
حرفی نیست ...
توو همین مسیرها بود که آر دی و کولر فردی را مسخره کردیم که آخرش منجر شد به تصادفی که فقط خنده ی ما رو بیشتر کرد ...
توو همین جاها بود بیشترین تفریح من اغاز شد ...
همین مسیرها که عزیزترین داد میزد که تند نرو ... و من که گرم شمردن خط های جدا جدای اتوبان بودم ... که چه سریع به هم می چسبند ...
جاهایی هست که غیر از تصویر ذهنی من موجودیتی توو نقشه ندارند هنوز ...
آقا چفت و بست کار مخکم نیست ... دوست هم نداریم محکم کنیم ... دوست دارم هیجان خاصل از پرتاب شدن به رودخونه رو تجربه کنم ... شاید نباشد فایقی که نجاتمان دهد ... دو نقطه 1000 تا دی ...
یک جماعت عجیبی هستند این ها ...
لحن حرف زدن عزیزترین در ایمیل همانند نوشتن نامه و کاغذ و قلم است ... همان طعم و بو و زتده شدن تصاویر سر فرصت نوشتن نامه هایش بر روی میز آشپزخانه ...
و تمامی شادی ام جمع می شود و یک جا با صدای او که نمی فهمد و خر است نابود می شود ... دیگر فرصت دوست داشتن ام را با او تقسیم نمی کنم ... نگهش می دارم برای خودم و دنیای احمقانه ام ...
مستی خوب است ... تمامی ذهنیت هایت را پاک می کند و دیگران را مایه ی لذت ... با همه هستی و در خقیقت با هیچ کس ... آنها که نمی فهمند خرند و به حساب نمی آیند ...
فردا روز دیگری است ... کوآپ را دوباره می بینم ...
به راستی ... بماند ... شما هم ارزش اش ندارید که بشنوید ...
سوپ عالی بود ... و بودن در کنار دوستان غیر ایرانی عالی تر ... کوآپ همچنان خوب است و مایه ی ایجاد لحظاتی که باعث میشود جمله ی "اینجا ماندن را دوست دارم" را مدام بر زبان بیاورم ... نقطه ته خط ...
شاید ... ولی زیبا شدهاند ...
آهای ... هر وقت ازون آبمیوهفروشیه که توو ولیعصر چند قدم پایینتر از تختطاوسه رد شدیّ منو یاد کننننننننننننننن ....
چی همه married شدن ...
مسلما من این حس رو فراموش نخواهم کرد:
با Chair دپارتمان سرپا ب ش ا ش ی و در حین اون عمل با هم چرت و پرت هم بگین ...
از اون که هلو هستش همه چیز و حال کن ...
و از من که پدر صاب بچم داره در میآد ...
بعدش بریم خونمون ...
ایمیل های عزیزترین مرا یاد کافی شاپ آخر و آرامش بعد آن می اندازد ... حس چسباندن صورتت به لپ های نرم و سردش ... حس گرمایی که همیشه خودت را برای داشتنش لوس کنی ...
جایم را عوض می کنم ... من می شوم خوب داستان ... و او همواره خوب ابدی ...
شرایط استانداردی که قابلیت های غیر استاندارد را هم می پوشاند ...
و ما قدر زیستن را وقتی یافتیم که دوست در یادی بود و با باد رفت ...
نغمه ی غم انگیز ...
و او می بیند که به راحتی لیز خوردن را فراموش کردیم و مدام به پایین میرویم ...
و او حقیقت را دید که به اتاق تنهایی و تار ختم شد ...
و او کوری و کری را حس کرد از سالها قبل ...
و او شنید که پاره پاره ی تنش بر جای جای لذت جای ماند و باز نگشت ...
که سفر هم آرامم کند؟! ...
اون بسته های زرد تابلو معلومه که از کجا میاد ...
چقدر پست ما دوست داشتنی میشه وقتی اثرشو توو خونت می بینی ...
عزیزترین زیادی مرحمت فرمودند این دفعه ...
من نمی دانم اصلا علت وجودی این خصلت احمقانه ی برگشت ناپزیر چیست؟ ...
و بعد مدتی همه ی وجود پاک می شود ...
این کمرنگ شدن اثر خوب نشانه ایست ...
خلاصه انصاف نیست ...
شاید فلوکستین اینجا گیر بیایر ... شاید یک بعدی نگریستن بهتر باشر ...
هنوز عکسها اذیت میکنند ...
بگزار دگران نیک پندارند ... خقیقت را بر خود نگه دار و هیچ مگو ... تا به حال ارزان فروختی ...
پاره ی دیگر طبیعت را نمی شناسم ... نمی دانم چیست و چه می کند ... تا الآن هرچه بود گردش روزگار بود و اندکی شانس که مدتی هم نپایید ... اما واقعا تصورات و افکار و تمامی راه حل های من برای این واقعه به خوابی می ماند که نیمه کاره تمام شود ...
جایی به شدت می لغزد و حس بعد از آن کشنده است ... تعییر هم ممکن نیست و ناراحتی از همین لعنتی است ...
این روزها را به شدت در حس بی پناهی مطلق سر می کنم ... زبانم بسته شده و از دست هایم کاری بر نمیآید ... می شوم موجودی گاو که ساعت دیوار را می نگرد و حیرت می کند که زمان چه خوب سپری می شود ... بعد از ساده لوحی خنده ای هم سر می دهد ... بعد خودم را بمانند کسی می بینم که سالها با او زیسته ام و همیشه متنفر بودم از آخر زندگی اش ...
همین ...
دارن پاک میشن ... فقط تصویری شاید بماند ...
او را دیدم که روزی دو بار به بالا خیره می شد و زمزمه می کرد ... بعد اشک می ریخت و تا حس می کرد تنها نیست شرو می کرد به انجام کاری دیگر ...
بعدها فهمیدم ناسزا می گفت ...
ماگ استار باکس ام رو دزدیدند ... حالا ناراحتم ... این از ابتدای صبح دوشنبه ...
من حالا چگونه چایی بخورم؟! ...
سرم درد می کند ... فکرای چرند می کنم ... و مدام حسرت این را می خورم که آن xy لعنتی چرا یک جور دیگری برخورد نداشت ...
بازه ها بسیار کوتاه و شدید هستند ...
به او هم نمی شود دیگر سری از اسرار را گفت ... حیف ...
آدم می تواند و می اندیشد که توانایی این را دارد در اندک زمانی رشته ی شخصیتی خویش را در ذهن هر فردی تبدیل به لجن کند ... و این لجن پاک نمی شود ...
من هم شاید زمانی بدترین باشم ... بی حوصله و نیش زن ... در آن موقع من هم طبیعتا کسی را طلب می کنم که بشنود ... قضاوت نکند ... بعد تمام شود و گور پدرش واصل شود ...