چه سر کنم در این عمر کوته؟ ... با راستی و استواری؟ ...
اینجا گرم ... همه لخت ...
شاید تقلیل جامعه ی انسانی اطراف مدتی سکوت را فراهم کند ... قطع ...
زندگی ها جریان هایی موازی هستند که بدون برخورد ادامه پیدا می کنند ...
هوس کردم برینم به قبر بابات ... یه دل سیر ... اونم نصف شبی که فرداش چلشه ... که تا صبح بره لا جرزش و صبح با یه من گلاب هم بو گهش نره ... همینطوری ... فکر کن شوخی شهرستانیه ...
استیودنت سنتر ... ترکیبی از دیوانگی و خل و چل بازی توام با آزمایشات های تک ...
مبل های زیادی هم داره ...
پام رو دراز می کنم و روش لم میدم و با بچه ام می شینم و حال می کنم ...
حال را می شود تعریف کرد در [...] یا غیره ...
اما من نمی دونم پسره آب چو از کجا آورده بود و داشت میزد به گلو ...
دیگر بحث نمی کنیم ... دانش نداریم ... سعی می کنیم به دانش نداشته مان بیافزاییم ... پس خفخون می گیریم ...
راستی ... ما مستیم ...
صدام مثه در قابلمه شده ... لابد زیاده روی کردم باز ...
ما یک کشته دادیم و تعدادی مجروح ... اما همه شادند و خوشحال ...
کاش آن لحظات نیز مانند الان بود ... آنگاه ما معنی لذت لحظه ای را زودتر می توانستیم تجربه کنیم ...
فاصله ی من با دنیا فقط یک بطری شراب کالیفرنیایی است ... از این فاصله چقدر دنیا زیباست ...
نفس هایش تند می شود ... وقتی تمام بدن لذت را فریاد می زند ...
آسمان ابری ست ...
پرواز میکنیم ... با بالهای خاکستری ...
بالای آسمان آبی همه جا سورمهایست ...
همه جا ...
نوار قرمز تمام میشود و با یک فاصلهی طبقاتی نوار سبز شروع ...
چشمهای آشنا دیدم ... در طول نوار سبز ... که اسلایدها را زیر و رو میکرد و مدام تکرار زمزمهای نا مشخص اما مشهود که تکراریست و از یاد نبردنی ...
نوار سبز و با همراهی پدر و پسرش ... پسر مترصد تلفظ Heath Streetو پدر مشغول تکرار آن ... پسر 3-4 ساله حتی ذوقاش را از دیگران پنهان نمیکرد که چقدر هیجان انگیز خواهد بود گذر از کنار نوار سبز دیگر ...
فکر به آن دخترکی که یادگاری کوچکی در شکمش دارد و میخواهد یادگاریاش را دور بیندازد ... فکر به گذشته ... به آن لحظات منتخب در ذهن که همیشه به داد میرسد ... تصاویر عوض میشود ... ممتد و یکپارچه به ناکجا میبردت ... تعویض اسلایدها تند میشود و چشمهای آشنا دیگر نیستند و تو سالها از آن دور شدهای ...
صدای جمعیت سواره میرهاندت از هرچه خیال است و زمان ماضی ...
نوار سبز نیز تمام میشود ... حال بایستی روزت را با Dunkin' Donuts شروع کنی ... قهوهای داغ با cream without sugar ...
زندگی در دنیای اقلیت باعث میشه که چیزهای اطراف بزرگ تر نشون داده بشن ... همه چیز ...
گاهی وقت ها چقدر زدن یک حرف غیرمنطقی در بعضی لحظات باعث شادی میشه ...
شاید یکی میخواد همین کلمات رو بشنوه ...
وارد خاکی میشویم ... بگزار جاده برای کسانی باشد که همچون اتوبانی عریض در آن می رانند ...
جاده ی خاکی آرام ما ارزش بیشتری دارد که در آن آهسته حرکت کنیم ...
مشغول ذخیره ی انرژی هستم ...
حال بهم زن ... وابسته ... داغون ... حسود ... حسود ... حسوووووووووووووووووووووووووووووووود ... وامونده ... در مونده ... حذف میشم ... حذف میشم ...
انگار نیستی ... یا اگرم باشی هوو کرز ...