[No-Man - Beautiful Songs You Should Know]

کودکی 5 ساله ... قشنگ‌ترین تعریف قهر را برایم عنوان کرد ...
وقتی مشغول کارهای احمقانه‌ی زندگیم بودم و او آنقدر صدایم کرد و آخر با بغض گفت:
+ قهری با من؟!
- نه ... من با دخملای خوب که قهر نمی‌کنم ...
+ ولی قهری ...
- اگه قهر بودم که حرف نمی‌زدم باهات که ...
- نه ... مگه قهر به حرف نزدنه ... وقتی قهری من میشم مثه بقیه ... اما وقتی دوسم داری من میشم از همه بالاتر ...
و من اضافه کردم با خودم: و اونوقت می‌بینمت و فقط توی بالاتر رو می‌بینم ...
چقدر ساده و روان این کلمه رو برام معنی کرد ...
وقتی فرم‌های دانشگاه رو جمع می‌کردم، یهو یاد اونروزا می‌افتم که تازه در راه پله‌ی مارپیچ عالی قاپو برام تصویر شدی ...
احساس خواستن آن روزها ... به همان شکل ... با همان هیجان ...
او پرسید مگر همان هستید که بودید؟! ... مگر چیزی پیش نیامده؟! ... پس این چیست و آینده چگونه می‌شود؟! ...
سنگ روی سنگ بند می‌شود؟! ...
 

آن دیوار سرمه‌ای زاده شد که بر آن آن قاب حاوی عکس سیاه و سفید خندانی آویزان باشد ...
آن دیوار زاده شد تا آن عکس سپس در جان نفوذ کند و دیگر ارزش آن به پای آویزان شدن در فکر و جان نرسد ...
آن عکس، کسی‌ست که، معادل آن بالشت که بغل‌اش می‌کند، قرار می‌گیرد ...
یک شخص همیشه خوب ... همیشه مهربان ... و غیره های خوب دیگر ...
چقدر تجربه‌هایمان در کلیت با هم مشابه هست ...
تو هم نمی‌توانی از یادت حذف‌اش کنی ...
تو هم حتی وجودش را در همه‌جا حس می‌کنی ...
تو هم هنوز واژه‌ی دوست داشتن را برایش بکار می‌بری ...
 

عکس من در قاب نمی‌رود ...
عکس من جدیدا در قاب خود وارد نمی‌شود ...
یا شاید آن قاب برای عکس من گشاد است!؟ ...
یا حتی شایدی دیگر ...
آن قاب برای عکس من تنگ هست ...
اگر هم اندازه باشد، انگار اشکالی در کار است ...
رنگ قاب رفته و به عکی من نمی‌آید ... یا عکس من آنقدر پوسیده که در قاب نهادنش باعث از بین رفتنش می‌شود ...
باید قاب را شکاند ... باید دانه دانه‌ی چوب‌هایش را از بین برد ...
تا نباشد دیگر قابی ...
تا دیگر تحریک نشوم که حتما آن عکس را در آن قاب بگزارم ...
عکس کهنه می‌شود ... قاب رنگ و رویش می‌رود ...
قاب را بایستی بشکنم ...
و حتی شاید آن دو را کنار هم بگزارم ...
قاب خالی با یک عکس بدونه قاب ..
که حتی در کنار هم ولی نه در درون هم باشند ...
عکس من در کنار عکس‌های دیگرم، هنوز تنهاست ...
عکس من از خودم به درونم نزدیک‌تر است ...
عکس من ثبات دارد ...
عکس من تغییری ندارد ...
عکس من در شرایط می‌پوسد ...
بهر حال قاب را بایستی طرد کرد ...
بایستی شکاندش ...
عکس را مستقل کرد و تنهایش گذاشت ...
عکس را بایستی بگزارم باد ببرد ...
 

روابط چیزی پیچیده است که اگر تمامی مناطق جمع شوند ...
نمی‌فهمندش ...
یعنی ترکمون‌تر از قوانین وضع شده برای این واژه نیست ...
در واقع تغییرات در این واژه بستگی به تعویض محیط، دارد ...
محیط باید عوض بشود ...
زندگی باید ریست شود ...
و کلا گور بابای همه‌ی گذشته ...
فکر می‌کنم ... گاهی وقتا که من نمی‌خوام فکر کنم، این فکر هستش که منو می‌ک‌ن‌ه ...
 

ذرت می‌خرم و با دانه‌هایش استخاره می‌کنم ...
می‌رود؟! ... نمی‌رود؟! ... می‌روم؟! ... می‌مانم و نابود می‌شوم؟! ... خسته می‌شوم؟! ... می‌برم؟! ... پرواز می‌کنم؟! ...
سابقه‌ام تخمی‌ست ... علمی ... کاری ... تجربی ...
برادرم در عرش ... اوست اگر بشود کاری بکند، می‌کند ... من شناگر خوبی نیستم در این دریای سیاه ...
بر آب روانم ...
می دانی ... لج کردن آخرین حربه‌ی یک مبارز شکست‌خورده هست برای بقا ...
لج کردن یک خود ارضایی‌ست ... یک masturbation هست که روحا انجام می‌پذیرد ...
آخرین تیر یک شکست خورده است ...
آخرین امید که اگر همه‌چیز را از دست داده، در مقابل خویش نابود نشود ...
من لج کرده‌ام ...
با خود ...
با اطرافیان ...
با نفس کشیدن حتی ...
اتاقم بزرگ‌تر شد ...
برای اینکه دنبال شخص خیالی ذهنم بدوم، بسیار عالی و جادارست ...
کاری نکردم ... فقط یک جای نشستن کم شد ... همین! ...
 

این وسط ماییم که در چاله می‌افتیم؟! ...
مگر نمی‌شنوی فریادش را ... که نهیب‌ات می‌زند که پیش‌تر نیایی ...
زندگی بر اساس تصویر و ارزش‌های ذهنی‌ ما از دیگران رقم می‌خورد ...
نگاه ما در رابطه پاک است ... پاک پاک ...
در اینجا اما، به قدری کثافت دورمان را فرا گرفته که دیگران حتی اگر بخواهند، نمی‌توانند پاسخ‌ات دهند ...
روی اصول گام بر نمی‌داریم ...
این روزها دارم دید تازه‌ای رو تجربه می‌کنم ... دیدی که فقط از یک تصور غیرمنتظره آغاز شد ...
دیدی که گذشته‌ام را به شدت از جلوی چشمانم گزراند ...
دیدی که مرا نسبت به وقایع الکن کرد ...
دیدی که وجود اضافی را نمی‌توانم تحمل کنم ...
دیدی که می‌ترسم از همه ... از هرکی که در اینجاست ...
دورم می‌چرخد و بدتر اینکه دوستم دارد ...
گه بگیرن این روزگار رو ... که ریشه فقط در این مرز و بوم و خاک دارد ...
عقده‌های ارضاء نشده که همشان باعث مشکلند ...
حالم همانند یک گوشت فریز شده‌است که اگر ولش کنند فاسد می‌شود ...
ضمینه‌ی حماقت مغزیم بسیار بالاست ...
مثه خر هم که مدام چرند فکر می‌کنم و به تسلسل سیاه مغزیم پناه می‌برم ...
به حرفهای دیگران می‌اندیشم ... به آنان که خودشان را جای من می‌گزارند تا با صحبتی، حرفی آرامم کنند ...
دیگر حتی آرامش هم نمی‌خواهم ... دیگر حتی این جنس آرامش وطنی را هم دوست ندارم ...
هیچ کس نمی‌داند چرا ... حتی خودم ...
پافشاری می‌کنم بر عقیده‌ام که مثلا بدم نیاید؟! ... هه ... ای خاک بر سرم کنند همه‌ی عالم که اینقدر خر و ابله هستم که اینجا نفس می‌کشم ...
هوایش مسموم است این زندگی ... این نحوه‌ی زندگی که هیچ چیزش را نمی‌توان پیش‌بینی کرد ...
 

[...]
شربت آلبالوی من همچنان برایم شیرین است ... حتی اگر قاشق‌های زیادی در آن به هم زدن مشغول باشند ...
 

1108 1008 0908 0808 0708 0608 0508 0408 0308 0208 0108 1207 1107 1007 0907 0807 0707 0607 0507 0407 0307 0207 0107 1206 1106 1006 0906 0806 0706 0606 0506 0406 0306 0206 0106 1205 1105 1005 0905 0805 0705 0605 0505 0405 0305 0205 0105 1204 1104 1004 0904 0804 0704 0604 0504 0404 0304 0204 0104 1203 1103 1003 0903 0803 0703 0603 0503 0403 0303 0203