[No-Man - Beautiful Songs You Should Know]

لجن اندودم و خوابیدم در یک چاله‌ای پر از آب و گل ...
سرم بیرون است و دهانم باز و دارم نفس می‌کشم ...
چشمانم بسته است ...
یک پوتین رویم است ...
روی سرم و دارد له‌ام می‌کند ...
ساقی‌ام رو عوض کردم ...
یجورایی زر می‌زنیم و تهی می‌شویم از همان ...
شیمی درمانی گرچه هنوز ادامه دارد و دلچسب ...
قرقری فرمون ماشینم هم خرابه ...
 

آن کسی که زندگی بخشید، دانست که به که شانس و خوشبختی بخشد ...
هر آن کس بی‌خیال‌تر ... بیشتر بهره برد ...
حال، ما اگر کونمان از خوشی دیگران (شاید) بسوزد، شاید که نه؛ حتما بهره که هیچ؛ گه هم به ما نمی‌رسد ...

می‌دانی؟! ...
پاک است و صاف ...
با تمامی آنچه که شیشه‌ می‌نامیم‌اش ...
آنورش را می‌شود دید ...
روحش، جسمش، وجودش آکنده از بی‌تقصیر‌ی‌ست ...
منظوری ندارد ...
همان است که هست ...
پست باشی اگر بدش را بخواهی ...
پست دوون ...
او را باید در اوج انتظار داشت ...
همانطور که انتظارهای کودکانه‌‌اش به حقیقت می‌پیوندد ...
و لعنت بر ما که می‌اندیشیم راه سعادت خلقت را می‌دانیم ...
و شاهد آنیم که، او از ما همیشه برای دست گرفتن نور؛ جلوتر است ...
 

با وجود ذهنیت مثبت نسبت به دست‌داشتن انسان در سرنوشت خویش و قدرت در کنترل آن؛ متاسفانه به این که قالب این سرنوشت در گذشته رقم می‌خورد دارم ایمان میآورم ...
حال ای طرح‌ریزی قالب اگر خوب باشد که راندمان بالاتر می‌رود ...
اما امان از آن قاب و قالبی که بد طرح‌ریزی شود ...
امان ...
راحت است ...
همه هدفمندند الا من ...
 

زبانم می‌سوزد ... دندانهایم همگی سفیدند و آغشته به انفرمالین ...
خوردن یک طرفه‌ی غذا و جویدنش ...
مدتی‌ست روانی کوچک در خوردن قرص‌هایش تعلل به خرج می‌دهد ...
مدتی‌ست که خیره ماندن‌هایش شروع شده ... و مدام حسرت می‌خورد و بخل و حسادت می‌ورزد ...
روانی کوچک شاید دوست داشته باشد در این چرخ گردون مدام برعکس بچرخد و لج کند در مسیر پیمودن راه ...
شاید روانی کوچک نیاز به دوز بالاتر داشته باشد ... نیاز به خمیدگی بیشتر ...
غرق شدن در دنیای بی‌حسی و بی‌خیالی مفرط ...
ترد شدن مانند چیپس که انعطاف پلاستیک ژلاتینی مانند را داراست ...
 

از انجا که می‌دانم سوراخ کردن دندان‌هایم کار آسانی‌ست برای یک دندان‌پزشک، حتی اگر گنجی نهفته در آن پنهان باشد، که در اثر بدست آمدن آن به بیابانی بس شگرف و ژرف و ظرف نائل می‌شوم، حاضر نخواهم شدن مینای دهانم را به دست مته‌ای پسپارم که با غیژ ممتدش و اصرار و لجاجتش بر ایجاد حفره، مغزم را به لرزش در میآورد ...
شاید مغر لرزید و لرزید و لرزید ...
شرایطی پیش آمده که لجاجت و دگم‌گری! درآن بیداد می‌کند ...
حتی وقتی که گرن (geren) مغزم پتن (peten) شود ...
شاید زیباتر است استعمال این گویش‌ها به جای گره و کور شدن گره ...
شیرازی‌ست دیگر ...
حال که می‌دانم و می‌دانی و می‌دانند که در این فضا معلقیم و پیچ می‌خوریم و می رقصیم و معلق می‌شویم و میرویم به سرنوشتی که خود ایجادش می‌کنیم و اصرار داریم بقبولانیم که نیرویی بس ماوراء طبیعی آن را از پیش ساخته است ...
دوست ندارم جای مردی باشم که یک عمر خوب بود و خوب بود و خوب بود و انسان بود ولی همش در سختی‌های دیگران شریک بود ...
و در آخر همسرش را در بستر سرطان می‌بیند ... بستری که شاید هیچوقت رهایش نکند ...
*اسم این بیماری، بی‌صاحاب، اینقدر بد است که با خوشبینانه‌ترین حالت‌هاش هم، لرزه به تن‌ات می‌افتد ...
نمی‌دانم خداوند ظالم است یا طبیعت؟! کدام بر دیگری چیره‌اند؟ ...
اصول و قوانین کجا رفته‌اند؟ ... فقط توجیه‌ها می‌مانند این مواقع؟!
هی ... الفونسو دلاکرتا!
پشیمانم از زندگی گیاهی و جامد بودن ...
بی‌حس و حالم از آنچه که نشستن می‌نامیمش و وقت گذراندن در خیره ماندن به یک چیز ...
آلفونسو ... می‌دانم که می‌دانی زندگی ساکن مردابی‌ست لجن‌وار آکنده از گل و لای که تو را با دست و اشتیاق خودت، می‌بلعد و فرو می‌برد ...
زجر حاصل از غرق شدن را قبل از غرق شدن درک می‌کنی ... حس می‌کنی ...
اما حتی نیرویی نداری که پشیمان شوی ...
وجودت بیکران از شادی مفتون شده ... خواسته‌های محکوم شده و ...
 

1108 1008 0908 0808 0708 0608 0508 0408 0308 0208 0108 1207 1107 1007 0907 0807 0707 0607 0507 0407 0307 0207 0107 1206 1106 1006 0906 0806 0706 0606 0506 0406 0306 0206 0106 1205 1105 1005 0905 0805 0705 0605 0505 0405 0305 0205 0105 1204 1104 1004 0904 0804 0704 0604 0504 0404 0304 0204 0104 1203 1103 1003 0903 0803 0703 0603 0503 0403 0303 0203