خداوند نصفهشبهای این فرودگاه بینالمللی مهرآباد رو از ما نگیره ...
خداوند اگه نصفهشبهای این فرودگاه مهرآباد رو از ما گرفت، لااقل اون مهماندارهای KLM، با دامنهای بالای زانو و جورابهای نایلونی و روسریهای حریر و کفشهای پاشنه بلند رو نگیره ...
وجود پاکت ...
صداقتت ...
باعث میشود که شدنگهایم را تحمل کنی ...
این از دوست داشتنت است که غرهایم را
به سویت پرتاب میکنم!؟
یا از این که میاندیشم شاید
ضعیف باشی ...
حقیقت هرچه باشد،
وجودت قدرتمندتر است ...
دوست دارم این برایت ثابت شود ...
پس گذشته را فراموش کن ...
خواهی دید،
با رفتنت ...
وجودی از جنس روبرویت
نمیماند ...
اینم خوب یجوریشه دیگه ...
اه ... خواب بودم ... اون لحظهای که چشت گرمه و داری توو یه برزخ بین خواب و بیداری دست و پا میزنی ... دیدی چه حالی میده!؟ ...
بعد یهو یه دست میاد به شدت تکونت میده ...
- پاشو دوستم رو برسون ...
- چی؟!
- من خستهام ... پاشو ببرش فلانجا ...
جاش کجاست!؟ ... اگه تهرون رو از وسط تا کنی، خونش میفته روو خونهی ما ...
...
دیروز یکی بهم گفت تو چرا کم فحش میدی ...
گفتم : مثلا چی بگم؟ بگم گه؟ ولی تو که گه نیستی. تو چیزی هستی میون گه و آدم. ولی گه همش گهه. هیچ غل و غشی هم تو کارش نیست. اما تو چی؟ تو باید آدم باشی ولی نیستی. و یا لااقل سعی نمیکنی که باشی.
پس دور از انصاف نیست به چیزی تو رو منسوب کردن که اون چیز بیادعا، اون چیزیه که هست؟!
ماه مستقیم رفت.
امشب فیریز شدم ... چون بخاری خراب بود ... چون برا جلوگیری از بخار گرفتن شیشه، باس پنجره تا ته پایین باشن ... یه لا قبا هم بودم ...
مردهشور این ماشین که هی پول میره بالاش ... اینجاشو درست میکنی، یه ور دیگش صداش در میاد ...
باید پرتش کنم ته دره ...
برایم برقص ...
روی میز ناهار خوری ...
با کفشهای پاشنه بلندت ...
تا ضربات باشنهی کفشت بر چوب بلوط، مسحورم کند ...
دانههای انار را با لبانت از دستم بگیر ...
به شدت تیکهشان کن ...
و تواما لبخند بزن ...
بگذار آب قرمزش بر لباس سفیدت بریزد ...
دوست دارم دود سیگارم هالهای دورت ایجاد کند ...
تا از چهرهی مهآلودت لذت بیشتری ببرم ...
تا در میان حلقهیهای دود، به دنبالت ...
به جستجویت
مشغول باشم ...
تا باز بیاندیشم ...
دست یافتن به تو
سخت است ...
- با وجود آنکه جسمت درست در یک متری من است -
همچنان درگیرن باهم ... یه مهمون که میاد با واسطه به هم میپرن ... یکیشون آبروداری میکنه ولی اون یکی هوچیه ... اینقدر شر و ور میگه تا اون آبرو داره هم صداش در میاد ... میگه و میگن و میگن ...
مشخصه مقصر کیه ...
حل مسئله غیر ممکنه ...
یه آشتی لحظهای ...
حبس شدن توو اتاق ... پناه بردن به عشقی که توو کارم صرف میکنم ... باز نمیتونه از اثراتش که رووم میزاره کم کنه ...
عادت کردم بیام توو اتاق آبی ... تملکی که با یه صدای چفت درش، خودش رو قطع میکنه از دنیای بیرون ...
دارم حسرت اون رو میخورم ... حسرت حالتی از عکس ... یه عکس که بالای تلویزیونمونه ...
عکسی از 5-6 سالگیم ... که دارم از ته دل میخندم ... از ته دل ... میفهمین؟! ...
الان دیگه اون خنده نیست ... خنده و چیزای دیگه هست ... ولی اون نمیشه ...
دپرس و اندوهگین و ازون شر و ورا نیستم ... غمی نیست ... اما یه جای سیستم میلنگه ...
ختم کلام ... با یکی صحبت میکردیم ... میگفت :
میدونی پیام ... من هنوز که هنوزه ... استراحت نکردم ... اون راحتی ... اون استراحت ... اون لذتی که میخوام رو نبردم ... ( این حرفش بر خلاف نظر همهی کسایی هست که میشناسنش!!!)
سرشت انسان بر چه بنا شده است؟!
آنگه که در چشمانش مینگری؛
حتی در آن زلالترین ذرهی بشری؛
باز دروغ و گندآب میبینی ...
آیا برق چشمانم همان اعلان خطریست مبنی بر کثافت پنهان شده در پشت آب زلال آن؟!
Richard Chamber Lin
و کلاغهای سیاه، چشمانت را
همان چشمان زیبا
از کاسه در میآورند ...
سرنوشت، خون است ...
و منعکس شده از حوادث گذشته ...
ایمان به آنکه طبیعت پاسخ خواهد داد ...
جوابی معادل اعمالت ...
گذشتهات ...
توو داستانهای کودکی گفته بودند :
مبادا فرشتهای رو اذیت کنی ...
آیا من فرشتهای را آزردم که سزاوار چنینام!؟! ...
ریچارد چنبرلین!
بهم پیچیده بودن ... نفسهاشون تند شده بود ... و قدرت اندیشیدن زایل ...
موبایل پسر زنگ می زند ... او نمی خواهد به اون لعنتی جواب بدهد ... دستی از زیر پتو بیرون میاد و اون لعنتی خفه خوووون می گیرد ...
دوباره صداش در میاد ... دختر عصبانیست ... با بی حالی غر و لند می کند ...
پسر اون موبایل را خاموش و به گوشه ای پرت می کند ...
بعضی موقع ها آدم باید بگه : گور بابای زندگی ... حال رو بچسب و حال کن ... که آنچه در حال می گذرد دیگر مشابهش پیش نمی آید ...
بر پدر و مادر هر کسی لعنت که توو راهرو تلویزیون بگزاره ... که نصفه شب میخوای بری توآلت و بوووووووووووووومب بخوری بهش .... ( توو تاریکی) ...
- حالا یه دقه بشین ... تازه پیدات کردم من ... بزارم بری؟! ... دلم لک زده بود برا یه گیلاس عرق و سیگار بعدش که با تو همپیاله شم ... دنبال چی هستی؟! ... سیگار میخوای؟! ... بیا ... ا ... مثکه فندکه مونده توو ماشین ... هیچجا نرو تا برگردم ... نریا!! ...
30 دقیقه بعد ... زنگ تلفن ...
- بله؟!
- ببخشید شما اینجا منزل آقای ... هستش؟!
- بله ... اما الان رفتن پایین و ...
- بله بله ... شما چیکارشون میشین؟!
- من ... والا ... دوستشون ... چطور مگه؟!
- اممم ... چطور بگم ... ایشون الان دچار حادثه شدن ... توو خیابون ... یه ماشین با ایشون تصادف کرده ... الان آمبولانس بردشون به کلینیک شبانهروزی ...
دیگه صدا نمیشنفه ... فقط به خاطر یه نخ سیگار؟!