[No-Man - Beautiful Songs You Should Know]

امروز راديو گزارشي از آمار تصادفات رانندگي - بخصوص مسافرتهاي نوروزي - ارائه داد. فاجعه بود!!
۳/۵ ٪ افزايش تصادفات و ۵/۳ ٪ افزايش کشته ها!!(افتخار کنيم!)
گزارشگر همچين امار کشته ها رو ميداد که انگار يه مشت حيوون مردن!!
اين مملکت رو گل و بلبل داره ميگيره!!

سخنان شيموولي:
۱- نميدوني سيگار کشيدن زير دوش آب!!! چه حالي داره!
۲- کودکي ميدويد؛ ناگهان پايش لغزيد و به زمين افتاد...پيرمردي صدايش را بلند کرد؛ نه کودک را.
۳- وقتي بري نارجستان و توو کافي شاپش بشيني و ۵۰۰۰ تومن بخوري و بکشي؛ وقتي يادت بره پول رو بدي و ميزاري ميري؛ وقتي فردا ميشنوي که نارنجستانيا اگه ببيننت ميزننت؛ وقتي غيرتت بهت اجازه نميده پول رو دودره کني و مثه سگ هم از رفتن به اونجا ميترسي؛ وقتي ۸۵۹۰۸۷ نفر آدم ميبري اونجا تا بادي گاردت باشن؛ و وقتي نارنجستانيا باهات با احترام برخورد ميکنن و پول رو ميپردازي .....
اونوقت ميگفتي کاش ۲۰۰۰۰ تومن از من طلب داشتن!!!!

ديدگاه ايده آل:
دوستي فقط براي کسب آرامش دو طزفه. با هر وسيله اي.
ديدگاه رئال:
دوستي يه بازي که در هر صورت ميبازي!!! يه کل کل احمقانه!
۱۱ فروردين ۸۲
 

وقتي يه تافته ميره شيموول؛ بايد فکر خيلي چيزها رو بکنه...فکر اينکه چطور از مهمونا پذيرايي کته...چطور اونا رو هماهنگ کنه (اگه چند دسته باشن)..و مهمتر از همه چطور به اونا خوش بگذرونه!!
اين ۳ مورد؛ به حدي فشار عصبي به شما وارد ميکنه که از پا درتون مياره..بخصوص اگه تعداد مدعوين!! زياد باشه
حالا چيکار کنيم که از پا در نيايم:
۱- با همه روراست باشيم. يعني هرچي ميخوايم بگيم بهشون...
۲- نظر و پيشنهاد بديم اما نظرآخر رو اونا بدن!!!
۳- اونا رو ازاد بزاريم تا در جمع؛ هر جور راحتن؛ حال کنن...۲-۳ روز که بيشتر نيست!!
اينجوري بار مسئوليت - که رو دوش ماست - کاهش پيدا ميکنه و بيشتر به شما و اونا خوش ميگزره!
نکته:
من ديگه غلط بکنم ۱۴-۱۵ نفر رو کنار هم جمع کنم(به هر دليلي). تازه اگر هم بکنم؛ اون ۲-۳ نفري که سرخود اومدن رو راه بدم!!! چون دهنم سرويس شد- جا براي خواب نبود آخه!!!! -
واينکه هر کي مياد خونه ي من؛ جا و رخت خوابش رو هم بياره!!!
ولي با توجه به اين مسائل؛ شيمول خوبي بود اما کمتراز اونچه که ميخواستم!!!
گولبول همتون!!

با فرياد گلفروش دوره گرد
دست اندوه؛ قلبم را فشرد
وسردي اشک
رنگ از گونه ام ربود.
فرياد او
بر لب بود
تا که شايد شاخه گلي بفروشد
اما فرياد من
چندي پيش
در دل مرده بود
هنگامي که
باغچه پرگل خواهش من
اسير فصل سرد تو شد!
(*شهاب فخرزاده)

یجورایی طلب تنهایی بی پیازداغ رو دارم
۱۰ فروردين ۸۲
 

امروز دارم ميام!!!....براتوون ميگم چه گذشت در اين وادي مرطوب!!
۹ فروردين ۸۲
 

ما هنوز در شيمووليم!!! نورهود با دوستاش؛ بعدازظهر اينجان....دوستاي منم ميان..راستي وجود ۱۸ نفر خرس گنده: توو يه فضاي ۴۸ متري امکانپذيره؟؟؟
امکانپذيرش ميکنيم و حالش رو ميبريم!!
۷ فروردين ۸۱
 

اين عزيزترين هميشه خوش بحالشه..هرسال روز تولدش ۳-۴ تا از فاميلهاي شلوغمون(مجلس گرم کن) خونمون هستن!! شانسي شانسي جشن تولد توپي ميشه!!! ديشب هم به همچنين...زديم و خورديم و نوشيديم و خلاصه ترکوونديم.....

هميشه وقتي به باباهامون ميگيم زمان بچگي شما چطور بوده؛ ميگن: اون موقع چلوکباب ميزديم ؛ پرسي ۵ ريال... يا مثلا با ۲۰ ريال زندگی ميکرديم...اما امروزه گروني کمر شکن شده!!!!
ما هم همينجوري ميشيم؟...يعني اين ديدگاه خودمون رو - راجع به زندگي حال - ۱۸۰ درجه تغيير ميديم؛ وقتي به سن اونا برسيم؟؟ حيف نيست اينقدر احمقانه؛ درآينده؛ گذشتمون رو ببينيم!!!؟؟؟

فردا دارم میرم شمال...نورهود هم از ولایتش میاد حوالی روستای ما!!! میریم 3-4 روزی حال بچوخیم البته به همراه.....(نقطه چینها چی اند یا کی اند مثلا؟؟)

براي اونايي که عشق بازيهاي collapsing - توو مايه هاي tetris و ... - هستن؛ بازي super collapse رو از دست ندن!!...خداست!!!
براي گرفتن اين بازي اينجا رو کليک کنيد: super collapse game
توجه :
اين بازي به صورت trial version ارائه ميشه يعني بعد از ۱۴ بار game over شدن؛ expire ميشه...براي اينکه ۱۰۰ بار دانلود نکنين!!!!؛ اونايي که windows 2000/xp دارن ميتوونن از refresh system استفاده کرده و تاريخ اون رو به عقب بر گردونند!!!!
يادتون باشه اين بازي دهن موس رو هم سرويس ميکنه!!
۶ فروردين ۸۲
 

امروز تولد عزيزترين!!! نميدونم چي براش بگيرم...همه ميگن عطر خوبه...ببينيم چي ميشه

ديروز بعد از ظهر؛ به ۲۰ جا سر زديم!!! من نميدونم ولي اگه خانم والده و همسر گراميشون وقت داشتن؛ به خونه ي شما هم ميومدن LOL .
يجور عقده ي ديد و بازديد عيد در خانواده ي ما ديده ميشه که بايد سريعا مداوا بشه!!! داره يواش يواش پدر در مياره!!!

يک معجزه : اتوبان همت بعد از قرنها!!! در ساعت ۷ بعداز ظهر خلوت بود....پيشنهاد ميکنيم مدت تعطيلات عيد رو به ۱ سال افزايش بدن؛ تا ديگه پشت ترافيک همت ۱:۳۹دقيقه..نمونيم!!!
۵ فروردين ۸۲
 

امروز جالب بود...فکر کنيد پدر و عموتون؛ پته ي همديگر رو سر دختر بازي دوران جووني شون ريختن بيرون!!!
جالب اينجاست که باباي من؛ ۵ تا دختر تور کرده بوده و عموم اومده؛ بابام رو پيچونده و دخترا رو برده!!!
از اينجا مطمئن شدم که هر چي باباهامون تحويلمون ميدن؛ خالي بندي....
تافته ميگه : عزيزم؛ هيچ بابايي نمياد به بچه اش بگه من شاسکول بودم که....!!!

هيچ توالتی مثه توالت خونه ي خود آدم نميشه!!! (امروز به وضوح اين مسئله برام روشن شد!!)
۴ فروردين ۸۲
 

آخه علت دیدار من از یه پیرزن 80 ساله چی میتونه باشه؟!!
چه دلخوشی من از این آدم دارم که منتظر بازدید عیدشم باشم؟!!
مرده شوراین دید و بازدید رو ببرن که مارو مجبور میکنه توو این 13روز به همه سر بزنیم!!!
۳ فروردين ۸۲
 

بابا!!! آدمايي که ميزبانيد و ميدونين ملت جلوتوون رودربايستي دارن....
اينقدر چاي به خورد مهموناتون نديد!! بدبختها مردن اينقدر که رفتن دستشويي...
و نکته ي ديگه:
شد يکجا آدم بره ( توو عيد) غير از چاي؛ شيريني خشک و ميوه؛ چيز ديگه بگيرن جلوش؟؟
۲ فروردين ۸۲
 

صبح کله ی سحر زنگ زدن به یه نفر - اونم برای تبریک عید - خیلی حال میده...
بخصوص اگه طرف خواب باشه و تو بیدارش کنی..
و با پرویی تمام بهش بگی:
"کره خر خوبم!! عیدت مبارک!!!!"

يه نفر ميگه:
ما مجبوريم بريم عيد ديدني....نميدونم درسته يا نه؟؟
۲ فروردين ۸۲
 

عیدانه!!
بازم عيد اومد!! بازم همون دعاهاي هميشگي...دلخوشي هايي که دست نيافتني ان!! ميشه از اين که سرنوشتم رو (هر چه محدود) به دست روزگار بسپارم؛ ميترسم؛ چون هيچ
وقت به کامت نميگرده ... بي انکه خودمون بخواهيم؛ به هيچ دست پيدا نميکنيم....پس به
جاي درخواستهاي زيبا و دست نيافتني از معبودي که در شناخت آن وا مونديم؛ از خود
بخوايم انچه هستيم رو به بالاتر تبديل کنيم..اون وقت اين شروع سال تبريک گفتن داره....
تبريک به آن افراد که اين چنين ميکنند
۱ فروردين ۸۲
 

اينم از لوگوي جديد گوگل به مناسبت عید نوروز:


برای دیدن سایر لوگوهای گوگل اینجا رو کلیک کنید!!
۱ فروردين ۸۲
 

عيد داره مياد!! ما کجا بريم پس؟؟؟
۲۹ اسفند ۸۱
 

يادتوون هست; تعطيلي روز ۲۹ اسفند رو ميخواستن بردارن!! تنها روزي که به نظر من ارزش تعطيل شدن و اجراي يک جشن ملي رو داره! ( البته به همراه عيد نوروز!!!)
۲۹ اسفند ۸۱
 

چرا ما هيچوقت توو روابطمون روراست نيستيم؟ تا کي ميخوايم اين ملاحظه کردناي احمقانه رو داشته باشيم؟؟
بابا به خدا صميميت و دوستي توو رودربايستي و ملاحظه ي بيجا کردن نيست؛ هيچ کس خوشش نمياد باحاش اينجوري برخورد بشه!! و کسي هم نيستش که از روراستي بدش بياد!!!
مثال:
يکي از فاميلهاتون ميخواد بياد خونتون؛ شما به ۱۰۰۱ دليل نميخواين پذيراي اون باشيد...
اگه بهش نگيد؛ مياد و رو سرتوون خراب ميشه! در نتيجه نه ميتونين مثه آدم ازش پزيرايي کنيد و نه اينکه به کارتوون ميرسيد...تازه ممکنه اون طرف هم بهش بر بخوره!!!!
اما اگه بهش بگيد که فلاني؛ امشب ما به اين دليل و اون دليل نميتوونيم ازتون پذيرايي کنيم!! شما کارتون رو بدرستي انجام داديد و مطمئن باشيد که يه آدم منطقي از حرف شما نه تنها ناراحت نميشه بلکه خوشحال هم ميشه که شما با اون چقدر روراستيد!!
اين يک نمونه ي ساده بود...بقيه رو؛ خودتون؛ بهتر ار من ميدونيد....
اگه رک باشيم؛ اگه اون چيزي که هستيم رو درست به اطرافيانمون نشون بديم؛ نه تنها چيزي رو از دست نميديم. بلکه اونچه که واقعا ميخوايم رو بدست مياريم.
اين رو مطمئن باشيد....امتحان کنيد...بد نمي بينيد!!!
۲۹ اسفند ۸۱
 

اينم از چهارشنبه سوري...
ساعت ۷:۳۰-۸ بود رفتم بيرون....آتيش تنها چيزي که بود که روشن نشد!!!
يادش به خير....اون موقعي که اکليل-سرنج نبود؛ چه آتيش هايي که روشن نميکرديم...دست همه هم وسايل آتيش بازي بود...فشفشه؛ پروانه و خيلي چيزاي ديگه که فقط قشنگ بودن....تنها چيزهاي اسيدي اون موقع؛ زرنيخ-کررات بود!! اما حالا...آتيش که ديگه قربونش برم از مراسم چهارشنبه سوري کنار رفته و جاش نارنجک و سيگارت و خيلي چيزاي احمقانه اومده!! (اه!! چقدر اين سيگارت آشغاله!! بابا اعصاب ميزنه..باز نارنجک ميگيم يه ابهّتي داره! بدبختي اينه که سيگارت؛ دست همه هست)
قديما ملت حيا ميکردن!! سيگارت رو يواشکي مينداختن! اما حالا علنا مياد ميندازه جلوت و کرکر ميخنده!!!
امشب طبق آمار!! بغد از هر ۳ تا سيگارت؛ يه نارنجک ميزدن يعني تق تق تق بووووومب!!
خلاصه اصلا حال نداد...خوش به حال اونايي که مهموني دعوت بوندن و يا اونايي که موندن خونه!!! مطمئن باشن که چيزي از دست ندادن!!
ولي نکته ي جالب؛ تلويزيون بود که بخاطر جلب توجه ملت (يه وقت نرن بيرون!) براي n امين بار؛هري پاتر رو گزاشت!!! اينا هم ديوونن به خدا.....
خلاصه سال بعد چي ميشه نميدونم اما ميدونم که ما هر سال پس رفت ميکنيم!!!
۲۸ اسفند ۸۱
 

ميدوني چي دلم ميخواد :
يه اتاق خالي که يه مبل راحت و خوشگل داشته باشه و کنارش هم يه آباژور. بشينم روي اون مبل؛ آباژور رو روشن کنم(نورش چه آرامشي ميده) و يه قهوه ي تلخ و سنگين بخورم...بعدش چشمام رو ببندم و به هيچ چيزي فکر نکنم...
ساعتها....(اگه بشه تا ابد!!)
۲۶ اسفند ۸۱
 

يک مسابقه:
اين شکل پایین چيه؟

۲۶ اسفند ۸۱
 

اينم اون تغييراتي که گفته بودم!! البته کارهاي بيشتري ميخواستم انجام بدم که فعلا تا همين جا بسه...هنوز يه خورده کاريهايي داره که بزودي رفع ميشه...
اول که قرار نبود به اين زودي دست بکار شم ولي ديدن بلاگ راننده تاکسي اولين جرقه رو زد. مشکل وجود يک هاست (Host) بود که از طريق اون بشه عکسها رو upload و بعد در وب استفاده کرد...۱۰۰ تا هاست Free من الان دارم که به درد لاي جرز ديوارم نميخوره! در نتيجه به فکر کارهاي اساسي تر افتادم که در آينده به اون ميپردازم.
راننده تاکسي گويا اخيرا؛ هاستي رو پيدا کرده بود که ميشد عکس رو از اونجا لينک داد!! با يه right click روي يکي از عکسها؛ سايت پيدا؛ Register و مشکل حل شد..
حالا تافته چي ميخواد؟
يه نورهود!!
آقا من مديون اين آدمم چون انصافا مواقعي پيداش ميشه که آدم فقط اون رو ميخواد. قبلا قالب رو پيدا کرده بود؛ فقط مشکل همين هاست بود....ديشب با يه درخواست ساده؛ بنده خدا رو تا ۶ صبح نگه داشتم تا شد اين چيزي که مي بينين!! خلاصه اينکه اين موجود رو بايد دوست داشت و نگهش داشت!!!
راستي در برنامه هاي بعدي اسم فرزان هم به گوشتون ميخوره...اون که ديگه عزيزه!!!
خلاصه از تمامي دوستان و سروران؛ وبلاگيها؛ راننده تاکسيها؛ عصيانزده ها؛ غربزده هاي مقيم در غرب؛ نودال؛ مانيتورينگ؛ اتاق فرمان و...تشکر ميکنم!!!
۲۶ اسفند ۸۱
 

شبکه ۴ سيما برنامه اي رو يکشنبه شبها پخش ميکنه که يک مرد به آموزش نقاشي مي پردازه
همون مرد با اون فرم موي عجيبش(البته زمان تهيه ي اين برنامه مربوط به سال ۱۹۸۸ هستش).
يادم هستش اولين بار که اين برنامه رو ديدم گفتم: اين شيلنگ ديگه کيه؟ حتما مثل اوناي ديگه ست که ميان و ۲ تا درخت ميکشن؛ به اسم نقاشي حرفه اي به من و شما ياد ميدن!! اما يه ذره دقت در کار همين فرد؛ دندوناي همه رو ميريزونه!!! اولا که طراحي نميکنه....يعني مداد بره گمشه!! دوم اينکه ۳ نوع قلم غير معمول براي نقاشي رنگ روغن داره( قلموي پروانه اي..يه فرچه متوسط و اون يکي اسمش سخت بود؛ يادم رفت) سوم اينکه ۹۵٪ نقاشي رو با ضربه زدن قلمو بروي بوم انجام ميده!!
اگه تابلوهاي زيبايي رو که خلق ميکنه؛ ببيين؛ فکر ميکنين چندين ساعت رو اونها کار شده اما زمان برنامه فقط نيمساعت( تا ۴۵ دقيقه) هستش(يعني توو اين ۳ ربع يه بوم سفيد رو به يک منظره ي زيبا تبديل ميکنه!!!)
در طول برنامه هم مدام شر و ور ميگه!!! طبيعي و نرمال..لازم بشه ميگه اين تکنيک چجوريه اما در اکثر اوقات ميگه و ميخنده!!!
اونايي که اين برنامه رو نديدن؛ حتما ببينن!!!
۲۶ اسفند ۸۱
 


اينم اولين عکس تافته جدا بافته...
اگه رديف بشه اينو مديون راننده تاکسي هستم
و با اجازه ي عموگارفيلد!
براي اونايي که جشماشون گوگولي مگولي ميبينه؛ تافته يه ديلماج آورده و اين comic strip رو ترجمه کرده:
(۱)
garfield : حلّه؟
آقا موشه : حلّه!
(۲)
خودتون مي بينين ديگه!
(۳)
پسر : ببينم! اين موشه با ۱ دلار کجا ميرفت؟
garfield : ميره تا لنگاي خانم FEENY رو هوا کنه! ميتونم من دوربين عکاسيت رو قرض بگيرم؟
۲۵ اسفند ۸۱
 

یه بزرگی میگه:
زندگیتان را به رخداد شگفت انگیز بدل کنید!
۲۵ اسفد ۸۱
 

امروز ميخوام غر بزنم!!!
آقا ما کي بزرگ ميشيم...اگه بخوام يجور ديگه بگم؛ کي ما ميتونيم براي خودمون تصميم بگيريم و به ۱۰۰ نفر جواب پس نديم؟؟؟؟؟
۲۴ اسفد ۸۱
 

با دوستان صحبت از چاخان شد ۲ تاش جالب بود:
۱- يک نفر ميگفت من با مازراتي (اسپل انگليسيش رو بلد نيستم- ولي ماشينه يه چيزي توو مايه هاي فراري) تک چرخ زدم!!!!
۲- يه نفر ميگفت : ما يروز مخ يه دختر(بالا نشين فرض کنيد) رو زديم...چطوري؟ گفت: به خودم نيگا کردم؛ کفش قيصري؛ شلوار پيله دار؛ دستمال سفيد دو گردن و پشت مو بلند؛ خلاصه اند تيريپ بودم... رفتم و ايکي ثانيه مخ رو زدم و.....
۲۴ اسفند ۸۱
 

امشب جالب بود...شام غريبان رو ميگم. چون باد ميامد؛ کسي نمي تونست شمع روشن کنه؛ در نتيجه قضاياي شمع فوت کردن رو نداشتيم(حيف!!)..اگر هم روشن ميشد فقط براي گرم کردن بود و نه چيز ديگه(چون هوا سرد بود)...
تنها نکته ي هيجان انگيز امشب؛ دعواي نيروي اتظامي با يه دختر و پسر بود که يهو همه حس ناموس پرستي شون گل کرد و ريختن سر نيروي انتظامي...هر کي هر عقده اي داشت سر اونا خالي کرد...نکته ي جالب اينجا بود که براي اوّلين بار مردم نيروي انتظامي رو از صحنه دور کردن......تيريپ آقا اينجا واينستا!!!
ولي کلّا روزاي قبل حال و حواي!!! بهتري داشت(هوا نه؛ حوا!!)
۲۴ اسفند ۸۱
 

دیشب مطلبی نوشته بودم راجع به تغییرات در این بلاگ!گویا آخرش زیاد جالب نبود و افرادی رو ناراحت کرده بودم....
بی مقدمه و حاشیه از همه ی دوستان معذرت میخوام...همین و دیگر هیچ...
۲۳ اسفند ۸۱
 

يه خبر توپ.... منتظر تغييرات اتمي در اين سايت(تافته) باشيد..خلاصه میخوام له کنم همه رو!!.... !!!
۲۳ اسفند ۸۱
 

شما يه خيابون - به عرض ۵ متر و طول ۵۰۰ متر - در وسط شهر تصوّر کنيد. توو اين خيابون ۱۰ تا هيات هست(هر کدوم دقيقا به فاصله ي ۵۰ متر از هم)..همه هم براي زدن توو سر و سينه شون اومدن وسط خيابون.(فرض ميکنيم خدايي نکرده خونتون اينجاست!)
با اين شرايط اگه يه مريض اورژانسي داشته باشيد و بخواين ببرينش بيمارستان بايد:
۱- صبر کنيد تا مراسم تموم شه( که معمولا يک ساعت و نيم طول ميکشه و طبعا مريض مي ميره!!)
۲- از راه ميانبر بريد( تيز بازي در نيار!! همه ي ميانبرها - توو اين روزها - همين وضع رو دارن!!)
۳-بزاريد اون مريض بميره( اين راه عاليه! نه شما و اون مريضه زجر ميکشيد و نه اون افراد عزا دار از شما کمتر فحش ميخورن....)
۲۳ اسفند ۸۱
 

بازم هيات و عزاي حسيني!!
امشب بارون باريد..به شدت...طبل و سنج هاشوون تازه گرم شده بود که يکدفعه گفتن شام.
خداشکر براي پيچووندن بهانه دارن...و سخن جالب مداح: ببينين عزا داران آسموونم داره واسه آقا اشک ميريزه!!! من نميدوونم روز عيد غدير هم آسمون داشت گريه ميکرد؟!!(آخه اون روز هم بارون اومد)
نکته:
بازار شماره و اين حرفا هنوز داغه...علما اين شبهاي عزيز رو از دست نديد.فقط ۲ روز مونده ها!!(ميدونين خودتون براي چي عزيزه!!!!)
۲۲ اسفند ۸۱
 

بازهم عمو شلبي ميگه:
ديشب يه خوابي ديدم
گذاشتمش توو يخچال
تا ۵۰ سال ديگه
که پير شدم
توو آب حلش کنم
و پاهامو بذارم اون توو
و از گرمي خيالش؛ حال بکنم .
۲۲ اسفند ۸۱
 

آدما چند دسته هستن:
۱- يکسري مثل گردبادن! وجودشون مخربه. کاري هم به کارشون نداشته باشيها؛ پاچت رو يجور ميگيرن و اذيتت ميکنن. متاسّفانه زيادهم هستن :-(
۲- يکسري ديگه اما! مثل نسيم ميمونن..آرامش ميدن حتي اگه کاري باهاشون نداشته باشي...کاري هم معمولا باهات ندارن...مثل وزيدن نسيم از کنار زندگي ات رد ميشن و ميرن....اينجور آدما کم هستن...
۳-و بقيه ي آدما که نه اينطورند و نه اونطور! نميدونن تکليفشون چيه(ونميخوان هم بدونن)
ما توو کدوم از اينها قرار ميگيريم؟
۲۲ اسفند ۸۱
 

امروز رفتم براي ترم جديد ۴ قلم!! کتاب خريدم...فکر ميکنيد چند؟
۱۴۵۰۰ تومن!!! خنده داره نه؟!! براي ۴ تا کتاب (که خدا شاهده ۲ تاش رو بعد از ترم بايد ريخت دور!!)
بعد ملت ميرن زن ميگيرن...با اين مخارج!!
۲۱ اسفند ۸۱
 

امشب رفتيم هيات محل...باز هم همون داستان هميشگي....شماره دادن و اين حرفا!!
يکي که اصلا يادش رفت سينه بزنه...از همون وسط اومد بيرون و يه شماره داد و رفت...
به همين راحتي.
صحبتها بر سر اينه که شام غريبان کلي حال ميده !!! حتي بيشتر از پارسال!!
بجنبين ملت که عقب مونديد!! هيات ها رو ول نکنيد! هم عزا داري کنيد و هم دختراي خوشگل و توور کنيد....۳-۴ روز ديگه محرم تموم ميشه ها!!! يالّا عجله کنيد!!!
۲۱ اسفند ۸۱
 

نميدونم چي بگم!!
اگه از تولد يه نفر ۱۰ روز گذشته باشه و تو تازه بخواي بهش کادو بدي؛ خوبه يا بد؟
اميدوارم الکي فکراي احمقانه نکنه...
ميخوام توو کارت اينو براش بنويسم:
ببين!
راحتت کنم..يادم رفت!!! ولي حالا يادم اومد همين...مهم اينه که يادم بياد
حالا کي؛ خدا ميدوونه!!
تولدت مبارک
۳ کار ميتونه بکنه:
۱- بزنه توو سرم و ديگه کاري به کارم نداشته باشه!!!
۲- از خوشحالي بميره
۳- خيلي عادي حال کنه و مثه سالهاي پيش(همين موقعها) دوباره بهت بگه:
توو آدم نميشي(اينو که راست ميگه!!)
۲۰ اسفند ۸۱
 

توو اتوبوسي که ميومدم؛ تعدادي نسوان مهجبين روي بودند!! نزديک به ۷-۸ نفر.
به جزء اين تعداد بقيّه مسافرا رو شيلنگ حساب کنيد...
توو اين فضا؛ دخترا گير دادن به گيتار زدن و آواز خوندن. يکي ميزد و يکي ميخوند و بقيّه همراهي ميکردن...از معين گرفته تا جلال همتي و عباس قادري؛ خلاصه هر چرندي بود رو پياده کردن.
راننده که به جاي نگاه به جاده؛ فقط داشت به عقب نگاه ميکرد...(داشت از ذوق ميمرد. نيشش هم که تا گوشاش رسيده بود!!) يعني گورباباي جون ما و اگه ماشين بره ته دره؛ به اونجاي مبارکشون هم نيست!!!!
شيلنگها هم (همانطور که همه ميدونيد) ظاهرا شاکي و باطنا زندگي ميکردن...
يکيشون خيلي باحال بود...رفت به راننده گفت که آقا محرمه؛ بگو خفه کنن!!!
(بازم جواب شوفري!!!)
راننده: والا ميگن اگه توو سفر باشي! عزاي امام حسين رو بايد شيکسته بگيري!!! اينم اون قسمتيه که ما شکسته ميگيريم!
اون که به راننده شکايت کرده بود؛ ديد که خانه از پايبست خراب است و اينا!!! رفت و سر جاش نشست...
نکته: به دليل توجه بيش از حد راننده به موسيقي! و درنتيجه حواسپرتي مداوم وي و پيامد ان؛ رانندگي وحشتناک او در جاده؛ نصف اتوبوس اين فضاي فرهنگي و هنري رو شکوفه باران کردند. اه!!!!
نتيجه:
۱- ما کلا موجودات عجيبي هستيم..کارامون بي در و پيکره و خواستهامون هم نامتناسب!!
۲- ملت هم خوشن الکي ها!!!!
۲۰ اسفند ۸۱
 

امروز اومدم به تمدّن!!
چقدر نفس کشيدن توو اين هواي کثافت؛ لذت بخشه!!
يه ماهي مونده گارم!!
گوولبوول همتون.
۱۹ اسفند ۸۱
 

everyday that comes! is the 1st day of my life!!
well, that's true
but
except the day I die
 

امروز(يعني امشب) داره بارون مياد...از اون هواهايي هستش که ميخوام برم بيرون و خيس خالي شم!! مثه موش آب کشيده...جالب اينحاست که باد هم خودش رو لوس نکرده و اين وسط حوس وزيدن به سرش نزده!!! پس فقط بارونه. فقط بارون...
من که رفتم بيرون. شما نمياين؟؟؟؟حال ميده ها!!!!!
۱۷ اسفند ۸۱
 

بازيهاي آتاري يادتون هست؟ با اون گرافيک پايين!!! امروز رفتم خونه ي يکي از دوستام. توو کامپيوترش همه ي بازيهاي آتاري بود..دقيقا همونها بودن...اصلا يادم رفت براي چي رفته بودم خونش! خلاصه جاتون خالي؛ رفتيم به عالم ۵-۶ سالگي!! ۳ ساعت بازي کردم.
يادش به خير! اون موقعها هميشه منتظر يکي از فاميلامون ميشدم تا وقتي بياد خونمون؛ آتاريش رو هم بياره! کلّي حال ميداد... ريور رايد(River Ride)؛ ماشين سواري(Mchine Run)؛ پک من(Pac man)- که سرش يه دسته خلباني رو شيکوندم!!- و کلّي بازي ديگه....(حالا همشون رو دارم! توو کامپيوترم منتها!!)
دقت کردين بازيهاي آتاري چقدر ساده طراحي شده بودن و در عين سادگي؛ چه محتوايي داشتن؟؟ ۲ تا خط کشيده( با رعايت پرسپکتيو) شده يه خيابون!!! يه مستطيل که کنارش دو تا مربع ۴خونه چسبيده؛ ميشه يه ماشين کورسي(از نماي عقب)!! و محموع اينا ميشه بازي ماشين سواري!!! به همين سادگي!! اونوقت روزا و شبا بود که ميشستيم پاي همين ۴ تا خط!! و حالي ميکرديم
يادش به خير!!!!
۱۷ اسفند ۸۱
 

از طريق لينک اون عزيز و mail اون يکي عزيز؛ ۸۷۹۵۵۵۴۶۷۳ نفر امروز از سايتم ديدن کردن!!!( باور نميکنين؟!! اون counter پاييني رو يه بار click کنيد..)
لازمه يه مسئله همين الان روشن شه:
ببينيد؛ من فرم نظر خواهي رو براي قشنگي اينجا نتمرگوندم(nata-margoon-dam) . حتّي اگه حالتون هم بهم خورد؛ بگين.
فرمم هم اينه:
اگه رو اين: کسي نميخواد يه نظري بده؟!؟!
يا روي اين: فقط ۱ نفر نظر داده؟ پس بقيه کووشن؟؟
يا اينکه روي اين: گوولبوون اين (number) نفري که نظر دادن ميرم!click کنيد فرمم مياد!!
گولبول همتون!!!
۱۶ اسفند ۸۱
 

ديروز عصيان به من لينکيده بود!! به همين سادگي و بي مقدّمه اي!!!البته دلايلي براي اينکارش داشت...
چندين نکته قابل ذکر هستش:
۱- مسلّما من انتظار همچين عملي رو نداشتم ولي اگه ميدونستم؛ خونه ي شمال رو به نامش ميکردم؛ تا اسمم بره تو لينکستانش!!( اونم گوشاش دراز شد و اين کار کرد!!!)
۲- اون گفت ميخواد تلپ شه ولي مطمئن باشه که از اين خبرا نيستش و بيخود به دلش صابون نزنه!!!
۳-در هر صورت قدمش رو چشم. حالا درسته ما يه غلطي کرديم و ازش دعوت کرديم ولي
خودش خوب ميدونه؛ تافته جدا بافته؛ عشق اين غلطهاست!!!(پس نورهود يالّا بار و بنديلت رو ببند تا بريم ۳-۴ روز حال بچوخيم!!)
۴- در پايان از نورهود ( به خاطر لينکش )و از اوس فرزان( به خاطر mail هاش) تشکر ميکنم و دوست دارم از اين کارها بکنن دوباره.....
۱۶ اسفند ۸۱
 

مطلب ديروز زيتون-بخصوص اون قسمت تاکسي اش- خيلي جالب بود؛ به حساب کل کل و اينجور حرفا نگذاريم؛ منم يک ماجرا از تاکسي براتون بگم.
نزديک به ۲ سال پيش بود. سوار يه تاکسي شدم تا از آزادي برم به ۴ راه کالج. راننده ي تاکسي يک آدمي بود درشت هيکل و تقريبا بلند قد؛ با يک سبيل کلفت. خلاصه کليّه ي مشخّصات يک شوفر تاکسي رو داشت. يک خانوم و آقا جلو نشسته بودن(گويا زن و شوهر) و عقب؛ من بودم و يک آقاي ميانسال. ۵ دقيقه از سوار شدن من نگذشته بود که يک طلبه ي جوان نيز با ما همسفر شد. تو تاکسي همه ساکت بودند و گهگاهي پچ پچي از اون خانوم و اقاي جلويي شنيده ميشد. راننده هم داشت به راديو پيام گوش ميداد.
با اينکه يهو اين طلبه ي جوان گفت:
- ببخشيد آقا( منظورش راننده ) يه سوال از خدمتتون ميخواستم بپرسم!!
راننده : (صداي راديو رو کم ميکنه) بفرما جناب...
طلبه ي جوان : البته عذر ميخوام؛ يه مسئله اي هستش که همواره ميخواستم جويا شم..
راننده : بفرما آقا ما در خدمتيم...(ديگه همه ي ما ميخواستيم ببينيم چي ميخواد بگه!)
- والّا من ميخواستم از شما بپرسم که شما شوفرها - بخصوص اونايي که بين شهري کار ميکنن- يعني اونايي که بر فرض يه ماه- دو ماهي منزلشون نيستن؛ اگه همسرشون بچه دار شد؛ از کجا ميفهمن اون بچه حلال زادست يا حروم زاده ؟؟!!
(رنگ همه ي ما شده بود اينهو گچ..همه ي ما منتظر بوديم راننده اون رو جلوي ما تيکّه تيکّه اش کنه امّا....)
راننده - (با خونسردي کامل) بيبين... اول ميذارم اون بچه بزرگ بشه... وقتي تاتي تاتي کردن رو ياد گرفت ميذارمش رو پام جلوي فرمون. اگه با فرمون ور رفت و حال کرد؛ که ميفهمم آک بچّه ي خودمه وگرنه ميفرستمش حوزه ي علميّه....
۱۵ اسفند ۸۱
 

مژده مژده:
به اتمام رسيدن مجموعه ي فوق العاده ي زيرآسمان شهر رو به همه تبريک ميگم.
اميدوارم ديگه بشه ساعت ۹ به بعد؛ شبکه ي ۳ رو نگاه کرد و چه بسا تحمّل کرد!!!!
۱۴ اسفند ۸۱
 

ديدن نه! شناختن.
دقت کرديد ما در زندگي روزمره خودمون؛ بارها و بارها افراد مختلف رو مورد قضاوتهاي اشتباه قرار ميديم! مثلا؛ يه نفر که سيگار دستشه؛ عموما - بخصوص نسل قبلي ما که متاسّفانه انتقال دهنده ي تفکّراتشون(عمدتا غلط ) به نسل بعدي هستند - راجب اون چي فکر ميکنن(و ميکنيم)؟
آيا نميگيم اون يه آدم کثافته! يه آدميه که نميشه بهش اعتماد کرد! يه آدمي هستش که ۱۰۰٪ معتاده!! و خيلي چيزهاي ديگه که ممکنه همش غلط باشه!!!
و با توجّه به اين ديدگاهها؛ در مورد ارتباط با اون فرد تصميم گيري ميکنيم. طردش ميکنيم و متاسّفانه اين تفکرات غلطمون رو به اطرافيانمون نيز انتقال ميديم(اطرافياني که ممکن هستش هيچوقت اون رو نبينن. ولي چه شناخت وحشتناکي از اون پيدا خواهند کرد)!!
جالب اينجاست که ما همواره اين کار رو تکرار ميکنيم و هيچگاه به خود معترض نميشيم اما وقتي اينچنين مورد قضاوت قرار ميگيريم؛ اون وقته که تازه صدامون در مياد....
نميدونم علّتش واقعا چيه؛ شايد تفکرات غلط و سنتي اشتباهي هستش که به ما - متاسّفانه - ارث رسيده؟ شايد نشون ميده که ما چقدر خودخواهيم که همه ي رفتارهاي آدما رو؛ بر وفق مراد خودمون ميخوايم؟
در هر صورت اونچه که واضحه اينه که ما نخواستيم به خودمون بفهمونيم که هر کسي زندگي خودش رو داره و اوّلين نفر براي تصميم گيري نحوه ي زندگي شخصيش؛ خودشه( البته تا جايي که با زندگي عموم چالش نداشته باشه). درست و غلط رو - تو زندگي شخصيش - خودش ميتونه تشخيص بده و نه ما.
متاسّفانه ما اينجوري فقط ميبينيم اما نميشناسيم!!
تفکرات غلط در زندگي همه ي ما موج ميزنه داره يواش يواش ما رو درون خودش غرق ميکنه.بي اونکه بدونيم!!!
واقعا حيف!!! پس اون چيزي که توو کلّه ي همه ي ماست به چه دردي ميخوره؟ من فکر ميکنم براي قشنگي اونجاست!!! که راهي براي توجيه کارامون داشته باشيم لااقل!!!
....
۱۴ اسفند ۸۱
 

هميشه آدم وقتي شروع به کاري ميکنه؛ يه سري مشکلات هست که جلو پاش سبز ميشن. هر چقدر هم که حسابگر باشه و پيش بيني همه ي مسائل رو بکنه؛ بازهم يکسري مسائل هستش که پيش مياد.
حالا ميگيم اين مشکلات طبيعي هستش و حل ميشه. اما بعضي اوقات - بخصوص مواقعي که شما دارين از کارتون لذت ميبرين و انتظار هيچ مسئله اي رو ندارين؛ - مشکلاتي پيش مياد که آدم رو قشنگ از حسّ و حال ميندازه. حتي اگر اين مشکلات در احمقانه ترين شکل ممکن هم باشند؛ باز هم آدم رو کلّي پکر ميکنه...
براي نمونه؛ همين فرم نظرخواهي من!!
اوّل که من اينقدر دير شروع به نوشتن در وبلاگ کردم؛ تمام امکانات مطلوب (و البته مجّاني) که بسياري از سايتها در اختيارم ميگذاشن رو از دست دادم!! فرم نظر خواهي من هم از اين قاعده مستثني نبود! نابود شدم تا همين هم که ميبينيد رو گير آوردم - اون هم به کمک دنياي وبلاگ .
حالا کلّي به خاطر فرم دار شدن ذوق مرگ شده بودم که تازه اون مشکلات احمقانه- که گفتم - شروع شد. مشکل اينه که گويا کد html فرم نظرخواهي من - که از سايت Etenoation گرفتم - با کد html کانتر(counter) سايت من کانفليکت(conflict) داره! در نتيجه باعث ميشه که شما گاهي اوقات فرم رو ببينين و کانتر رو نبينين و گاهي بالعکس. اين مسئله منو داره نابود ميکنه!!!
حالا از تمامي علماي علم وبلاگ!! تقاضا دارم در حل اين مشکل به من کمک کنيد!!!!
منتظر کمکهاتون هستم!!!( مستحق تر از من کسي رو پيدا ميکنين!!!!)
۱۳اسفند ۸۱
 

امروز کلّي کتاب خريدم.اونم کتابهاي شل سيلوراستاين(Shel Silverstein)!!! بالاخره بايد يجوري اين تنهايي رو از بين برد و چي بهتر از اينکه کتابهاي عموشلبي رو آدم بخونه!!!
اونم مثل من تنها بود اما....
۱۲ اسفند ۸۱
 

امروز در عصيان خبري خوندم مبني بر اينکه توت فرنگي بي توت فرنگي!!!(يعني هک فرموده شدن!!!)
اول گفتم طرف(همون جناب آقاي هک کن!) از اون فاشيستهاي! بيکاري هستش که يه بدبختي رو بدبخت تر کرده!! امّا بعدا دليل اين کار قانعم کرد:
۱- آقاي توت فرنگي گويا کل کل کرده بودند با هکرها مبني بر اينکه شما(هکرها) سوسکين و سکيوريتي(Security)سايت من؛ خداست و از اين حرفا ....
اون آقا هم نامردي نکردن و سايت رو با آرشيوش هک کرده!! تا تضمين کنه که امنيت اون سايت بسيار بالاست!!!
۲-التماس نامه(همون پيام نرو بالا و ميافتي ازاون بالا و اين حرفا!!) :
اين تافته جدا بافته به تمام علماي هک(چه لطيف و چه ظخيم!!) اعلام ميدارد که نه اين سايت و نه هيچ چيز من؛ کل کل امنيت و اين حرفا رو هم نداره که بخواد هک شه!!!پس جنابان هکرها:
NO WAR(HACK!), JUST (AND PLEASE) PEACE!!!!
۱۱ اسفند ۸۱
 

امروز به يکي از دوستان (دوست؟؟!!) کتاب ماجراهاي جاودان در فلسفه رو دادم که قاعدتا مطالعه بفرمايد!!!( کار ديگه هم مگه ميتونه بکنه؟!!؟!؟)
اما دقيقا ۳ ثانيه بعد از تحويل کتاب اين نکته جاودان به يادم اومد و تنم رو لرزوند:
اين نکته رو اونايي که نشنيدن؛ از زبون اين تافته ي جدا بافته بشنون....
۱- اوني که کتابي رو قرض ميده؛ بايد يه دستش رو قطع کرد!!
۲- اون کسي که کتابي رو قرض گرفته؛ اگه پسش بده؛ بايد دوتا دستش رو قطع کرد!!
اين نکته رو ميتونين به قرض دادن CD و کلّا هر چه که براتون ارزش داره تعميم بدين!!!
پس هميشه در اين موقعها منتظر قطع کردن دست اون طرف بمونيد......
۱۱ اسفند ۸۱
 

ريا و دورويي؛ دروغ و ترس - از نشون دادن اونچه که در وجود ماست -. اينها همه مواردي هستن که باهاشون زندگي ميکنيم!! در واقع - متاسّفا لازمه ي زندگيمون شدن!!!! :-(
چرا ؟
ميتونه دليلش اين باشه که؛ ما از دست دادن خيلي چيزها نگرانيم. مثلا از دست دادن دوست دختر و پسر (که هنوز اين دو واژه براي ما درست تعريف نشده!!!) و يا از دست دادن موقعيّت اجتماعي و يا آبرو و اعتبار فردي.
و اما علت همه ي اين نگرانيها در اين خلاصه ميشه : وابستگي! با توجّه به اينکه ميدونيم هيچ چيز توو اين دتيا پايدار نيست..(و خصوصا همون چيزايي که ما به اونا وابسته ايم!!)
حالا اگه خيليها از کلمه ي وابستگي بدشون مياد؛ يکم تخفيف ميديم و عادت اسمشو ميذاريم!!!!
خوب اين چيزيه که هست و وجود داره. نميشه نفي ش کرد. ولي يه سوال؟ آيا از چيزايي که بهشون وابسته ايم؛ تعريف درستي داريم؟ و مهمتر اينکه اصلا ميدونيم چي ميخوايم؟!!
و تمام اينا رو اگه داشته باشيم؛ به اين ميرسيم که :
٪۹۰ از ما؛ نگران ديدي که افراد مقابلموم نسبت به ما دارن (يا پيدا ميکنن) هستيم....
(راجب اين مسئله بحث بسيار و حوصله کم!!!)
نميدونم چي بگم!! ولي اينو ميدونم که ما بايد تمام ديدهاي غلطي که داريم( نسبت به چيزاي کم ارزش و با ارزش و غيره...) رو اصلاح کنيم.
اونوقت ببينيد آيا اصلا ميشه نگران چيزي بود؟؟!!!!!!
۱۰ اسفند ۸۱
 

1108 1008 0908 0808 0708 0608 0508 0408 0308 0208 0108 1207 1107 1007 0907 0807 0707 0607 0507 0407 0307 0207 0107 1206 1106 1006 0906 0806 0706 0606 0506 0406 0306 0206 0106 1205 1105 1005 0905 0805 0705 0605 0505 0405 0305 0205 0105 1204 1104 1004 0904 0804 0704 0604 0504 0404 0304 0204 0104 1203 1103 1003 0903 0803 0703 0603 0503 0403 0303 0203