ثبت:
شاید افکار پلید یک آدم مریض:
الان 2:37 بامداد است ... کله ام گرم و ایناست ... با Anthony و Luke رفتیم بار ... اول Middle East ... یک شات ویسکی بعدش هم L.P.A ... نشستیم و مشغول به حرف زدن ... و من باز دور بودم از جریان ... Anthony در خیابان جیش کرد ... او معتقد است در West Coast همه در خیابان جیش می کنند ... من و Luke می خندیم ... Anthony باز هم آبجو می خواهد ... می رویم Miracle of Science اونجا 3 تا IPA می گیریم ... من رسما در باغ نیستم ...
وقتی تاریخ می میرد و ... زمان ... ثبت زمان ... 8ام ماه می ... شراب ... و باده ... و همچنان بادبادک به همراه طعم لگوی کودکی ... با جوراب های رنگی ... وپاهای باز کرده و چالی که بر لپ می افتد ... ذوق احمقانه ی 4 سالگی و پایداری همان ... نه همان جا بمان ... بدان آراستن به آنچه می نامی اش وقت گزرانی حاصل نمی گردد ...
چند روزی است به شدت یاد اون دورانی رو می کنم که می رفتم کافی نت این مرتیکه (مردکه؟!) ... قبل از این خودش را قاطی تفریحات این روزهایش کند یک مکان سورمه ای داشت با 6 تا کامپیوتر و آدمایی که میومدن و مطمین بودن صاحاب اونجا هی به بهانه های مختلف بهشون سیخونک نمی زنه که آی این کارو نکن و این جا نرو و حجابتو درست کن و این مزخرفات ...
اینکه دست در جریانی دادی که گزران است و خروشان و شاهد آنی که می رود و به مقصود می رسد ...